
عاشق
می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.
ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو، بتوانم با واژه ها بیان کنم... اینها
سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام...
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم..
واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند..
گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم..
می توانم بگویم آنگاه که با توأم چه احساسی دارم..
آنگاه که با توأم احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند.
آنگاه که با توأم چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.
آنگاه که با توأم چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند.
آنگاه که با توأم رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور، رنگهایش را نشان طبیعت می دهد.
آنگاه که با توأم گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.
اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.
“تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام”
“تو برای من مهمترینی در جهان”
“تو همانی که دوستت دارم”

شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.
اما باز هم این واژه کافی نیست...
با این همه چون هنوز بهترین است،
بگذار بگویــــم و باز بگویـــــــم:
“بیش از عشق برتو عاشقم”
باش با من بهتریــــــنم...

عشق شیرین من
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو...نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که
هرگز درآن رکودی نیست...بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم...بگذار تا به
وسعت قلب پرمهرت دست یابم...
در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیست
می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم
زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان
تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم
دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد
بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم
تو در پاسخ به عشقم همیشه سکوت را اختیار کردی
و هرگز به خود اجازه ندادی که از لبانت شکوفه های عشق و محبت بیرون بیاید
و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش کند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم
بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم
بگذارتا صدف دریای دل من باشی
که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد
می خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله کشید
پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مکش
دلم برات تنگ شده ... اما من ... من می تونم این دوری رو تحمل کنم
به فاصله ها فکر نمیکنم ... می دونی چرا ؟!
آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده ...
هنوز عطر دستات رو از دستام می تونم استشمام کنم ...
رد احساست روی دلم جا مونده ...
می تونم تپش های قلبت رو بشمارم ...
چشمای بی قرارت هنوز هم دارن باهام حرف میزنن ...
حال چطور بگم تنهام ؟ چطور بگم تو نیستی ؟!
آره خودت می دونی ... می دونی که همیشه با منی ...
میدونی که تو توی لحظه لحظه های من جاری هستی ...
آخه تو توی قلب منی آره تو قلب من ...
برای همینه که همیشه با منی

دوستت دارم
چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم
نمی دانم این چه نیروئی است
که مرا به سوی تو می کشاند
هروقت که تنهایی ها به سراغم می آیند
یاد توست که مرا از آن جدا می کند
یاد توست که مرا شاد نگه می دارد
با یاد توست که من زنده ام
یاد تو به من امید می دهد امید به زندگی
مونس شبهای بی قراری ام دوستت دارم ...

ای عاشقان....
عشق" امانتی است...
که خداوند ....
در وجود مان ، به ودیعه گذاشته...
و زمانیکه دو قلب....
دوش به دوش هم و بی منت!!!
وظائف خود را برای ، حمل این امانت انجام دهند...
و اگه ...
تو مسیر حمل این امانت ، یکیشون ، جایی...
زمین خورد!!!
اون یکی زیر بغلشو بگیره و رهاش نکنه...
به خاطر اینکه زمین خورده!!!
لذت حمل این امانت مقدس رو درک می کنند
و مفهوم واقعی عشق رو...
و چه لذتی دارد آن زمان که...
از عمق روح و جسم...
به این باور می رسند که...
چقدر خوش شانس هستند که...
لیاقت حمل این امانت را داشته اند
ای عاشقان....
امانتی اگر دا رید...
امانت دار باشید!!!