بـــــــاران

 

 

وقتی باران میبارد باهمین قلب عاشق بدون

 

هیچ چتر و سرپناهی در زیر آن قدم میزنم.....

 

وقتی باران میبارد یاد وخاطرات درکنارتو بودن دردلم زنده میشود....

 

باران رادوست دارم زیرا تورا درآن لحظه احساس میکنم.

 

عاشق بارانم زیرا عاشق قلب

 

مهربانتو هستـــــــم.....

 

 

 

چقدر شیرین است رؤیای تو


آهنگ کلیک کنید

چقدر شیرین است رویای تو . . .

چقدر شیرین است رؤیای تو

دیشب باز دلم تنگ تو شد

دیشب باز گریه کردم

دیشب باز شیرین تر از شیرین در  عشق بودم، و دیوانه تر از فرهاد در فراق

دیشب باز مجنون لبخند تو شدم و لیلای نگاهت

دیشب همه افسانه های عاشقی در من تبلور یافت

دیشب باز نقاشی کشیدم

نقاشی بودنت را

زیبا بود

نقاشی رفتنت را

تلخ بود

دیشب باز دلم را قربانی کردم

قربانی ر‌ؤیای تو

چقدر شیرین است رؤیای تو...

 چقدر شیرین است رویای تو . . .

داشتن ات....

داشتن ات....

مثــل نم نم باران ، جاده ی شمال ،

مثل مستی بعــد از اولین پیک هایِ شــراب

مثل خواب بعـــدازظهر ...

مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...

مثل آهنگ های قدیم کریستی برگ ...

مثل دیالوگ های فیلم شب یلدا ...

مثل آن بغلی که عاشق ات است ،

جدا نمی شود ،

تنهات نمی گذارد...

و مثل برگشتن آدمی که سالها منتظرش بودی...

آی می چسبــد....

آی می چسبد....

چقدر شیرین است رویای تو . . . 

عشق در قلب ما

هر شب مرا با خود میبری ، میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی .

هرشب مرا به اوج میبری ، میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود .

ما یکی شده ایم با هم ، همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من . . .

همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ،

یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست . . .

دنیای زیبایی که درون آنم ، ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم !

ببین که حالم ، حال همیشگی نیست ، اینجا ، همینجایی که هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست . . .

 

چقدر شیرین است رویای تو

ما عاشقانه مانده ایم برای هم ، من برای تو هستم و تو برای من ،

تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من . . .

هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم میگیرد،

اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد،مثل حالا باش ،

مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش ، نه اینکه فردا بیاید و  بیخیال ما باش . . .

گفته بودم که با تو نفس میگیرم ، گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را میبینم ،

رنگی به زیبایی چشمانت ، اگر دست خودم بود دنیا را فدا میکردم برای همیشه داشتنت

تو را با هیچکس عوض نمیکنم ، عشقت را همیشه

چقدر شیرین است رویای تو

در قلبم میفشارم و به داشتنت افتخار میکنم

تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم ،

غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم !

ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر میشود

و اینجاست که دیوانه میشود از عشقت دل عاشق من . . .

 

 

 

 

سکوت دل


کلیک کنید

سکوت دل

سکوت دل

راز من سکوت است ... سکوت ناگفته ها

چشمهای بارانی ...

چشم ها که بـــارانی می شود...

انگار که بهانه به دست دیوار های اتاق می دهد...

تمام لحظه های تنهایی شاعر می شوند و سکوت میانشان قصه ای تازه می گوید...

آسمان تمام ابر ها را صدا می زند که شاید نـــگاهی ....

قطره های این همه بـــاران بی اجازه را نبیند...

قطره هایی که در سکوت ساکت و سرد اتاق

مثل دیروزهای این تقویم

--سکوت دل-

---..... پــویای من  .....------

بدون تو این سقف تا ابد تــشنه ی آسمــان می ماند... بدون تو این دل تا همـــیشه

کنار آخــــرین لــبــخـنـد بیـــست وپنج سالگی ات حـــبس ابد می شود...

تو نیستی و این شـــب ها برای همیشه سوت و کور مانده است....

به یادت ســکــوتی می کنم سنگین تر از فریـــــاد ...

سنگینتر از بغض مانده در گلویـــم....

سکوت دل

جزیره ی تنهـــــایی ...

مثل هر شب به خوابی آرام فرو رفته بود....

که ناگاه شهابی کنار ستـــاره چین آسمان حرف تازه ای زد...

تبسمی نرم به روی چهره ی جــــزیره نشست....

از دور سو سوی فانوسی از بلندای بادبان های کشتی را  دید...

آرام زیر لب نفس راحتی کشید و منتظر ماند

تا شبی را همراه شود با ماه ومسافر از راه رسیده....

شبی غرق در سکوتی خاکستری...

شبی که شاید به روی در و دیوارش نقشی از باهم بودن زده میشد...

اما فقـــط شایــــد......

غروب

قصه ی هزار و یک شب جزیره هم

مثل تنهاییه آدم های کوچه پس کوچه های ساکت شهر تمامی ندارد...

کاش میشد گوشه از این جزیره ی تنهایی را

برای لحظاتی انتخاب کرد ... تا شاید کم شود از دقیقه های نا تمام....

دریا هم که باشی....

چند صباحی دلت تنهایی میخواهد....

باید گوشه ای را انتخاب کنی ... آتشی روشن کنی و تا صبح کنار شعله هایش

حرف بزنی و او گوش دهد..... و این یعنی انتهایی ترین قسمت تنهایی ...

غروب

گاهی ....

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود ...
گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد ...

گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود ...
گاهی دلم از کسانی که  دلم را میشکنند میگیرد ...
 گاهی آرزو میکنم ای کاش ...

دلی نبود تا تنگ شود ...
                                   تا خسته شود ...
                                                                تا بشکند ...

غروب

دلم آشوب دارد باز بی تو

برایـت می نویســم گاهگاهی
به یاد آنهمه عـشـق و تباهی
به تو گفتم بیا همراه باشیم
نفهــمیدم رفیـق نیمه راهی

تو روی بوم دنـیایم چه دیدی
که احساس قشــنگت را کشیدی
تو در دنیای من بی شک هلاکی
برو جانم شـتــر دیدی ندیدی
صــدای من درون چـاه گم شد
و سهم ما شدن در راه گم شد
تــمــام آرزوهــای درونـم
شبی در ناله هــای آه گم شد

سکوت دل

می نویسم شاید برای تو !

سطری تازه در دلم جوانه می زند شاید این سطر تکرار دوباره با تو بودن باشد شاید ...!
لابه لای برگه های شعر من ، یه گل خشک شده از تو یادگار

این نشونه ی دل شکستمه ، که نشسته پای تو به انتظار

نمی خوام دوباره از رفتن تو ، یه ترانه ی جدید بگم برات

یا که مثل نامه های آخرم ، بنویسم که می خوام بشم فدات

آخه این حرفا دیگه کهنه شده ، توو بساط شعر من جا نداره

دل من میسوزه توی شعر من ، تو و من داره ولی ما نداره

دیگه رفتنت بهونم نمیشه ، تا که حس شاعریم جون بگیره

نمیگم یه عاشقم که عاقبت ، توی غربت ِ یه زندون می میره

دیگه جوهرو حروم نمی کنم ، دلنوشته هام پر از تازگیه

دیگه از شب نمی گم تب ندارم ، چون هنوزم قصد من زندگیه

غروب زیباست


غروب هم زیباست . . .

غروب هم زیباست ، در واقع نوعی طلوع است ، غروب را دوست دارم

چون تنها همدم من تنها می باشد .

غروب را دوست دارم چون میتوانم با او بی دغدغه درددل کنم ،

به که چه زیبا گوش میدهد .

غروب را دوست دارم چون تنها شاهد و محرم اشکهایم در  فراق یارم میباشد

 

وبا انوار طلایی خود فقط صورتم را نوازش میکند .

غروب را دوست دارم چون که همرنگ چشمان غمدار خودم میباشد .

غـــروب را دوست دارم ، چـــون غـــروب است .

غروب هم زیباست . . .

راستی غـــروب خیـــلی زیبــاست ، غــــروب با غــــم تنهــایی من

خــویشـاونــدی

نـزدیــک دارد.

غــروب و غـــربت هــر دو زاییده همند ، چرا کــه غـــروب در غـــربت زیباست ،

ای کــه در غربــت مـــرا عـــاشق طـــلوع کــردی نگذار طلوعت

در قلب من با غـــروب هم آغوش شود .

ای کـه در ایـن دیـار غـریب تنها مونـس و غمخـوار منی به حرفم گوش ده ،

حرفــی کـه از اعمـاق قلبـم برایـت مـی گـویم ،

حـرفی کـه از نقطـه اوج سـادگـی دلـم بـرایت فـرستـاده میـشود ،

حـرفـی کـه بـا تمــام وجــودم بـرایـت هــدیـه میـشود ،

حرفـی کـه جـزء ایـن چنـد کلمـه نیـست ((  دوستـت دارم  ))

بـرگـرد کـه بـه انتـظار تـوام. 

غروب هم زیباست . . .

خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم ،

خدایا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ،

به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر

لبانش جاری سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم ،

خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...  

غروب هم زیباست . . .

همیشه عاشق شعر هایی بودم که توش با کلمه چشم بازی

شده .

نمی دونم چرا ؟

ولی همینو میدونم که چشم در راه عاشقی نقش

بزرگی ایفا می کنه  :

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم

دلم که تنگ میشود برای چشم های تو

و هی مرور میکنم نگاه اول تو را

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

 

غروب می شود باز

کلیک کنید

غروب که می شود باز . . .

غروب می شود باز

 بدون هیچ نگاه منتظری

 بدون هیچ دست گرمی که فنجانی چای تعارفت کند!

 و من تنهای تنها به دور دستهای این شهر سربی خیره می شوم

 به تنهایی و غربت خود میان این همه چراغ های روشن مات می مانم

 واز خود می پرسم که چرا هیچ کسی انتظار کنار بودن با من را نمی کشد!!

 چرا کسی من را برای خودم از پک های مداوم به این سیگار لعنتی منع نمی کند….

 و من می مانم و هزار سوال پی در پی دراین غروب تکراری….

 و من می مانم و غروب هایی که می گذرند بدون یک همدم ….

 و من می مانم و عمری که غروب ها را با سیگار و فنجان چای نیم خورده ام زندگی کرده ام

 نه زندگی کردن نه!!

 مرگ تدریجی من و خاطرات و سیگاری که به پای تنهاییم می سوزد!!

غروب که می شود باز . . .

با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو…  تو باشی من نفس میگیرم ،

تو باشی من جانی تازه میگیرم…  با

من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم… 

ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ،

با من بمان و زندگی را از من نگیر!  مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟ 

تو تنها کسی هستی که

دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم

رفیق لحظه های زندگی ام

است …  ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب

و روزهایم را مثل شبهایم نکن !  ای

رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر ! 

  همه دلخوشی ام تویی ،

بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و 

در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و

آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم عزیزم

غروب که می شود باز . . .

بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی !

ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ،

ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور

دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن !

با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ،

گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم!

از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم !

تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ،

و به منی که خسته از تنهایی ها

بودم نفس دادی!

با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را

میخواستم!

آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام !

آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام….

آری از عشقت مرده ام….

پس تا لحظه ای که از عشق تو نمرده ام با من بمان عزیزم..

پی نوشت: گفت بنویس گفتم با چه بنویسم قلم ندارم

گفت با استخوانت بنویس گفتم مرکب ندارم با

چه بنویسم گفت با خونت بنویس گفتم ورق ندارم

بر روی چه بنویسم گفت بر روی قلبت بنویس گفتم

چه بنویسم گفت بنویس دوست دارم.

غروب که می شود باز . . .

باش با من بهتریــــــنم...

باش با من بهتریتنم. . .

عاشق

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.

باش با من بهتریتنم. . . 

 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو، بتوانم با واژه ها بیان کنم... اینها

 سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام...

 با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم..

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند..

گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم..

می توانم بگویم آنگاه که با توأم چه احساسی دارم..

آنگاه که با توأم احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند.

آنگاه که با توأم چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.

آنگاه که با توأم چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند.

آنگاه که با توأم رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور، رنگهایش را نشان طبیعت می دهد.
آنگاه که با توأم گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

 “تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام

تو برای من مهمترینی در جهان

تو همانی که دوستت دارم

باش با من بهتریتنم. . .

شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست...

با این همه چون هنوز بهترین است،

 بگذار بگویــــم و باز بگویـــــــم:

بیش از عشق برتو عاشقم

باش با من بهتریــــــنم...

باش با من بهتریتنم. . .

 

عشق شیرین من

 در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو...نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که

 هرگز درآن رکودی نیست...بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم...بگذار تا به

 وسعت قلب پرمهرت دست یابم...

 در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

باش با من بهتریتنم. . .

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیست

می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سکوت را اختیار کردی

و هرگز به خود اجازه ندادی که از لبانت شکوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش کند

باش با من بهتریتنم. . .


ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

 بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله کشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مکش

باش با من بهتریتنم. . . 

دلم برات تنگ شده ... اما من ... من می تونم این دوری رو تحمل کنم

 به فاصله ها فکر نمیکنم ... می دونی چرا ؟!

 آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده ...

 هنوز عطر دستات رو از دستام می تونم استشمام کنم ...

 رد احساست روی دلم جا مونده ...

 می تونم تپش های قلبت رو بشمارم ...

 چشمای بی قرارت هنوز هم دارن باهام حرف میزنن ...

 حال چطور بگم تنهام ؟ چطور بگم تو نیستی ؟!

 آره خودت می دونی ... می دونی که همیشه با منی ...

 میدونی که تو توی لحظه لحظه های من جاری هستی ...

 آخه تو توی قلب منی آره تو قلب من ...

 برای همینه که همیشه با منی

باش با من بهتریتنم. . .

دوستت دارم

 چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم

 نمی دانم این چه نیروئی است

 که مرا به سوی تو می کشاند

 هروقت که تنهایی ها به سراغم می آیند

 یاد توست که مرا از آن جدا می کند

 یاد توست که مرا شاد نگه می دارد

 با یاد توست که من زنده ام

 یاد تو به من امید می دهد امید به زندگی

 مونس شبهای بی قراری ام دوستت دارم ...

باش با من بهتریتنم. . .

ای عاشقان....

عشق" امانتی است...

                                         که خداوند ....

در وجود مان ، به ودیعه گذاشته...

                 و زمانیکه دو قلب....

               دوش به دوش هم و بی منت!!!

وظائف خود را برای ، حمل این امانت انجام دهند...
                                             و اگه ...

تو مسیر حمل این امانت ، یکیشون ، جایی...

             زمین خورد!!!

اون یکی زیر بغلشو بگیره و رهاش نکنه...

                                          به خاطر اینکه زمین خورده!!!

لذت حمل این امانت مقدس رو درک می کنند

                    و مفهوم واقعی عشق رو...

       و چه لذتی دارد آن زمان که...

از عمق روح و جسم...

                                        به این باور می رسند که...

چقدر خوش شانس هستند که...

         لیاقت حمل این امانت را داشته اند
                                                                         ای عاشقان....
                                    امانتی اگر دا رید...

امانت دار باشید!!!