باز خواب تو را دیدم

باز خواب تو را دیدم ؛

با همان خنده ی مهربان و زیباتر از گل سرخ تو

باز هم همان حس آرامش کنار تو بودن من را فرا گرفته است….

می بینی چه قدر راحت به رویای تو قناعت کرده ام !

باز خواب تو را دیدم 

یکـــــــ گُل را تصـــــور کن !

 

باز خواب تو را دیدم

گُلــی کـه با تمـــام ِ وجــــود می خواهــی اش

باز خواب تو را دیدم 

دلت ضـعـف می رود بـرای شَهـدَش کـه کـامَت را شیـریـن کنـد
عطـــرش کـه مستـت کنـد

 باز خواب تو را دیدم

و زیبــــایی اش که صفــابخـش حیـــاتـت باشـد
بنـد بنـدِ وجـــــودت می خـواهـد بچینـی اش

 

باز خواب تو را دیدم 

ولـی
از تـرس اینـکه مبــادا پـژمـرده اش کنی !
با حســـــرت از دور فـقـط تمــــاشـــایش می کنی

باز خواب تو را دیدم 

چـون اگـر حتـی یکــــــ گلبــــرگ از گلبــــرگهایش کـــم شود !
هـرگـز خــودت را نخـواهـی بخشـیـد …. !

 باز خواب تو را دیدم

از ســـوی ِ دیگــــر
فکـر دست های غـریبـــــه کـه هـر آن ممکن است گل ترا بچینند دیـوانـه ات می کند !

جـز خـودت و خُـــدا کسـی نمی داند که جـــانت به جـــان ِ آن گُل بستــه است
و تـو داری با ایـن تــرس روزهـا را به سختـی شَب می کنی

باز خواب تو را دیدم 

و آرزو داری ای کـــاش می شد تابلـــویی بود کنـار گُلت که رویش نوشتـه بود :

این گُل صــآحب دارد . . . !

باز خواب تو را دیدم 

رسم زندگی این است
   
یک روز کسی را دوست داری
   
و روز بعد تنهائی
   
به همین سادگی او رفته است
    
و همه چیز تمام شده است
   
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
   
و تو به حال خود رها می شوی
   
چرا غمگینی؟
   
این رسم زندگیست و نمی توانی آن را تغییر دهی

 

 

 

 

 

 

 

ببار ای باران(بیاد خواهر مهربانم دریا جون)

آهنگ کلیک کنید

ببار باران

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

 

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

 

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت

 

ایمن باشد

 

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

 

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

 

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین

 

مرا با خود ببر ...

ببار باران

ببار ای باران ...

 

ببار که از بارش تو من شادم

 

ببار که عطر تو را می طلبم

 

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در

 

دلم برپا شود

 

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

 

ببار که دلم دلتنگ اوست

 

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را

 

بشنوم

 

ببار ای باران . . .

 

بیاد خواهر مهربانم دریا جون


تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟؟؟؟



تو رو از یاد ببرم با خاطرات چه کنم ؟

ای دل

بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم؟؟؟؟

تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟؟؟؟

حتی از یاد ببرم تو و خاطرات تو بگو من

با این دل خونه خرابم چه کنم؟؟؟؟

تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی....

توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته.....

بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته...

دل دیگه خسته شده با حرف من

گوش نمی ده چشم به راه تو می مونه

همیشه غرق امیده...!!!

تو رو از یاد ببرم با خاطرات چه کنم ؟ 

عاشـــق باش

از راه دور تو را ای قبله امید من...

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگران فا صله ها را

احساس نکن....

از راه دور درد و دلهایم را به تو می گویم....

و تو را در آغوش محبت های خودم

می  فشارم آری از همین راه دور  نیز می توان دست در دستانم بگذاری..

و با هم قدم

بزنیم......

به خواب عاشقی می رویم تا این رویا برایمان زنده شود..

خاطره هایمان را همیشه در ذهن مرور می کنم و هیچگاه نمی گذارم خاطره های لحظه

دیدارمان از ذهنم دور شود و این است برایم یه خواب عاشقونه خواب نگاه به چشمان هم ،

خوب با هم بودنمان..... آری این است یک فاصله عاشقونه

دارم از تو می نویسم:

تو رو از یاد ببرم با خاطرات چه کنم ؟

عاشق باش چون این راه مقدس است

و پایان راه شیرین تر از گذشته است....

ای تنها بهانه برای زنده بودنم نفس کشیدنم

ای امید و آرزوی من دنیای من ای تو نسل بهارم

ــ باور کنی ،،،، باور نکنی     

دوستت دارم ــ

 

بر تو چون ساحل، آغوش گشودم......

از راهی دور
 
 
 
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
 
از تو دیگر نه پیامی، نه نشانی
 
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
 
نه به دل سایه ای از راز نهانی
 
                ***
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
 
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
 
لیک چون حلقه بازو بگشایی
 
نیک دانم که فراموش تو باشد
 
                 ***                
کیست آن کس که تو را برق نگاهش
 
میکشد سوخته لب در خم راهی؟
 
یا در آن خلوت جادویی خاموش
 
دستش افروخته فانوس گناهی
 
                  ***
تو به من دل نسپردی که چو آتش
 
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
 
من که در مکتب رویایی زهره
 
رسم افسونگری آموخته بودم
 
                   ***
بر تو چون ساحل، آغوش گشودم
 
در دلم بود که دلدار تو باشم
 
وای بر من که ندانستم از اول
 
روزی آید که دل آزار تو باشم
 
                   ***
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
 
نه درودی، نه پیامی، نه نشانی
 
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
 
ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی
 
دلم تــــــــــــنگ است...
 
دلم تــــــــــــــــنگ است...
 
 
 

دلم تــــــــــــــــنگ است...

 
دلم تــــــــــــــــنگ است...

دلم برای روزهای سبز و بارانی تنگ است؛

برای نسیمی که عطر گلهای وحشی را به همراه داشت.

دلم تنگ است برای تماشای قله های سفیدپوش کوه های دوردست،

برای لاله های سرخ وحشی،

و عطر تند علف ها و بوی آشنای خاک...

دلم تــــــــــــــــنگ است...

دلم برای صدایت تنگ است؛

صدایی که از فرسنگ ها دورتر تداعی گر آرامشی به وسعت آسمان بود

و همچون قطرات پاک شبنم

چه صادقانه روی برگ های احساسم مینشست.

صدایی که با طلوع آفتاب در گوشم زمزمه ای جاودانی سر میداد

و تا غروب مرا به اوج شکوهی وصف ناشدنی میرساند...

دلم تــــــــــــــــنگ است...

دلم برای لحظه های بودنت تنگ است،

دلم برای نگاهت، برای چشمانی که از شوق زندگی برق میزد،

دلم برای خنده هایت تنگ است.

ثانیه ها میگذرند و روزها میشود که تو دیگر نمیخندی...تو دیگر سخن نمیگویی...

و دیگر مرا به تماشای اعجاز باران نمیخوانی.

گویی فراموش کرده ای بودن را و آیینه چشمانی را که تنها تصویر نگاه تو در آن میگنجد.

گویی فراموش کرده ای آبی آسمان را و سرخی لاله های وحشی را

گویی عطر سبزه ها را از یاد برده ای و لحظه ناب بارش باران را

چنان که حتی رویش دوباره زندگی نیز تو را به وجد نمی آورد...

گویی از یاد برده ای روزهایی را که همه چیز به رنگ گلهای شمعدانی بود

و همه لحظات، عطر پیچک یاس داشت...عطر شکوفه های درخت سیب گوشه حیاط....

و دل من به رنگ چشمان تو بود، دشتی از سرسبزی...

دلم تــــــــــــــــنگ است...

تنها برای تــــــــــــــو

تویی که این روزها نقاب غم و اندوه چهره بهاری ات را پاییزی کرده،

چنان که حتی مرا نیز از خاطر برده ای...

آشــــــــــــــــنای من

خودت را پشت نقاب ها پنهان نکن!

من سکوتت را میفهمم و آهنگ تپش های قلب تو را میشناسم

و میخوانم از نگاهت هر آنچه را در دل داری...

سکوت را بشکن!

و به یاد بیاور تمام آنچه را که از یاد برده ای،

تمام آنچه را که برایش این چنین دلتـنگم!

کــــــــــــاش میتوانستم تـــــــــــــــــــو را به یادت بسپارم ....

 

 

 

 

 

برو



برو

حالا آمدی؟

حالا یادت آمد که هستم؟

 
که تنهایم؟

پس کجا بودی شبی که صدای شکسته شدن قلبم گوشهایم را کر کرده بود؟

همان شبی که رفتی و دل و جانت را سپردی به دیگری...

شبی که هق هق گریه هایم بهانه ای شده بود تا تک تک عکسهایت را ببوسم

و تو چه خوش بودی با قهقهه های بلندت

شبی که آسمان ابری شد و دل من گرفت

و تا صبح گل های بالشم از اشکهایم گلستان شد

شبی که دلم یکهو هوایت را کرده بود

و تو به هوای دیگری سر بر زانوهایش تا صبح به خواب رفتی

شبی که درد داشتم و دوای دردم دستان تو بود

و نوازش های مهربانانه ات

برو

و تو چه سخاوتمندانه موهای دیگری را نوازش می کردی تا آرامتر به خواب رود

کجا بودی شبی که بغض داشتم در جمعی که همه با صدای بلند می خندیدند؟

و من فقط به این دلیل که خنده هایت را مدتی بود ندیده بودم بغض کردم

شبی که سردم شده بود و وجودم گرمای وجودت را بهانه می کرد

ولی نبودی و من تا صبح از سرما به خود لرزیدم

حالا که به تک تک این شبها عادت کردم

و هرشبش برایم شده یک خاطره تلخ

در دفتر خاطره ام آمدی؟

برو

آمده ای که بگویی گذشته ها گذشته و فردا را عشقاست!!!

نه جانم راهی  که آمده ای را برگرد
...

برو...

مگر نمی بینی...

سنگ شده ام....همه ی وجودم سنگ شده است....