بر تو چون ساحل، آغوش گشودم......

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی، نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
***
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
***
کیست آن کس که تو را برق نگاهش
میکشد سوخته لب در خم راهی؟
یا در آن خلوت جادویی خاموش
دستش افروخته فانوس گناهی
***
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
***
بر تو چون ساحل، آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
***
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی، نه پیامی، نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی
دلم تــــــــــــنگ است...
دلم تــــــــــــــــنگ است...
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:30 توسط علی باقری
|
سلام ...