هوای گریه با من

غروب غمناکی است ... دلم هوای گریه دارد ...

دلتنگی هایم را نمی دانم چه کنم ... به آسمان ابری هم که مینگرم از فراق تو می خواهد گریه کند...

اما نمی بارد و می خواهد که دوری از یار را چون بغضی سنگین در خود نگه دارد ...

می گویم آسمان ببار تا من نیز ببارم و سبک شوم ... می گوید برای عاشق دلداده سبک شدن چه معنی دارد

می گویم ابر پاک! گریه کن شاید غم را از دل هزار هزار گل نورسیده بزدایی ...

می گوید گلی که غم در وجودش رخنه نکرده باشد که گل نیست ...

می گویم آسمان فریاد کن ... بگذار مردمان شهر برق چشمان عاشق تو را ببینند ...

می گوید امروز دلم چنان گرفته است که نای فریاد ندارم ...

می گویم هوای باران دارم ... می گوید هوای یار دارم ...

می گویم هوای باریدن دارم
..

هوای گریه با من

می گوید سر آن دارم که بغض دیرین را همچنان بسته نگه دارم ...

می گویم شعر وصل بخوان ... می گوید وصل میسر نیست ... مرا امروز شعر هجر خوش تر است ...

می گویم لااقل چند قطره ای چشمان مرا همراهی کن ...

می گوید امروز تنها گریه کن ...

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری ...

دلم گرفته ای دوست ...

هوای گریه با من ...

هوای گریه با من...

 

 

دلم هوای گریه دارد

ی تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک

برای تو مینویسم که عاشقترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی....

بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام...

بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه...

دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است .به پایان نمیرسد 

اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...

روزی که محرومم کنی از عشق پاکت.....

روزی که ازم چشم برداری....

اما میخواهم بنویسم که:ای عشق جاودانم دوستت دارم